telegram logo icon 4

آدرس تلگرام :

 t.me/chafnet

بازدید سایت

ما 35 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

از تاکسی پیاده شده ام و دارم به سمت پلکان برقی می روم . می بینمش که لبه چادر سیاهش را کنار می زند و چیزی را به زنی که از مقابلش عبور می کند نشان می دهد . زن سری تکان می دهد و می گذرد . کنجکاو می شوم . پیش خودم فکر می کنم شاید نوزادی را زیر لبه ی چادرش گرفته تا با نشان دادنش از مردم کمک بگیرد و او را از سرمای زیر صفر آن روز حفظ کند .

چاف نت

 به کنارش که می رسم باز هم لبه ی چادرش را کنار می زند . سطلی است از دسته های انباشته ی برگ مو ، با اینکه خودم سخت سرما خورده و مریضم و هوا به شدت سرد ، می ایستم و نگاهش می کنم . میان سال است . نوک دماغش از سرما سرخ شده ، دستکشی به دست ندارد و پوششی که برای سرمای زیر صفر مناسب نیست به تن دارد ، تبسمی می کنم . می گوید :

-آقا بخرید ... برای خانمتان حتما راضی میشه .

می پرسم :

-چند ؟

با لبخندی شرمگین می گوید :

-آقا تمیزند . خودم چیدم و شسته ام و دسته دسته در شوراب خوابانده ام . برای فروش که می آورم آب شان را می گیرم .

می گویم : دو بسته می خوام .

-باشه آقا

و پولی که گفته بود دادم .بسته های برگ مو را در کیسه فریزری می گذارد و به دستم می دهد : به خدا با سلیقه تمیز کردم . برای مادر خانمتان هم ببرید .

گفتم : من مال این شهر نیستم .

قبل از اینکه از پله های برقی بالا بروم ، برمی گردم و دوباره نگاهش می کنم . باز هم لبه ی چادرش را کنار زده و دارد برگ موهای شور و تمیز و با سلیقه را به زنی که از مقابلش عبور می کند نشان می دهد .

با خودم فکر می کنم در این سرمای استخوان سوز این زن چند بار لبه چادرش را کنار خواهد زد .

نویسنده : رضا مدبرنیا

 

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد