بازدید سایت

ما 46 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

علی عبدالرضایی شاعر و نویسنده لنگرودی یکی از چهره‌های مطرح دوره‌ موسوم به شعر دهه‌ هفتاد است که از 15 سال پیش در لندن زندگی می‌کند. می‌گوید، تاکنون 43 کتاب به زبان‌های مختلف منتشر کرده که 23 تای آن‌ها مجموعه شعر فارسی است. او به رغم غیبت در فضای شعری داخل کشور، در کشورهای مختلف کارگاه شعر و داستان برگزار می‌کند . آثارش ترجمه شده و در فستیوال‌های مختلف شعر هم حضور داشته است . شعر زیر در وصف شهر لنگرود از آثار این شاعر و نویسنده لنگرودی مقیم لندن است :

 

مرا طشتی که ماما زیر دنیا گذاشت

از پیش مادرم برداشت

از حومه لات شهری که روی آب زندگی می کرد

آب می خورم

شهری که پیش دریا کوهی برای لیلا تدارک دید

و شالیزار خوشمزه ای دور تا دور گردنش شال پیچید ...

از باغهای چایی که دور کمربندی توت می پرید

و کودکی های خواب رفته

بر پشت های شالیزار که چادر شبی دور کمرش پیچ می خورد

و هی پیچ می خورد

و از صبح علی الطلوع تا دم غروب باسن در آسمان فرو می برد ...

اگر هوای ابرش دست بردارد

سر به سر این آسمان سبک سر بگذارد

قهر می کند

نمی بارد ...

اگر از بالای سرش آسمان بردارم

سر برج های کهنه پاریس بگذارم

شعری که در سطرهایش عرق سگی ریختم

دیگر هراس نمی کند ، پارس نمی کند

هوای دنیا طوری نیست که این هوا برگردد

بیرون کنم سری از سوراخ

دست دست نکنم

و در هوای مرطوب شعرم مست کنم

چه کنم ؟

در جاده های فارسی من علامتم درست !!

گیرم که با قیافه گیلکی کاری نکرده باشم قبول !!

ولی شغال را که در لنگرود لهجه ام لب ریخت

از بین شب های شهری در آوردم

که آسمانی بالای سرش نساخت

شهری که آدم خیلی ساخت

شاعر بود

به آب زیادی می پرداخت

و با خیابانی حادّ ، مثلثی قائم الزاویه می ساخت

شهری که پول نداشت

ولی پُل داشت

پُلی که خشت هایش همیشه از دستم آب می خورد

و در شعرهای همه پرتاب می شد

تا صدای بلند شغال را در آورده باشد

شهری که بر خطوط لب و صورتش اگر که در بازار باشد

مداد خوش رنگی جز سبز نمی نوشت

و یک تکه از بهشت

گیرم که در کار باشد

هر ساله از کنارش می گذشت

شهر کپور

در آبهای نه چندان دور

و یارِ یار

وقتی که خاویار قدغن بود

ماهی فروشان

برنج بازار

راه پشته شب های چاق عاشورا

لب رودخانه چادری عاشق سازی

با غضب مانده میدان در لاکِ خود فرو رفته ای

ما بین راسته لاک بازی

و کوچ

کوچ

کوچ حالی به حالیِ کوچه لاغری

که خیلی با دندان قروچه لیلی به کوه بالا می زند

هوا که پا می داد

فوری لخت می شد

دلی به دریا می زد

شهری که شاعرش را گم

و آسمانش را گور کرد

ولی هرگز ولش نکرد

همیشه کنج دلش نشست

ابری به پاریس مأمور کرد

که در چشمهایش ببارد

می بارد !

دست از سرم برنمی دارد

شهری که عابر کفش های نفت خورده را ملی می کرد

مسافر را حتّا اگر گرگ باران دیده باشد

با لهجه ای که تریاک هم کشیده باشد ،

اهلی می کرد

یک شب به گوشه شعری که در سطرهایش دخالت می کرد

وقتی دوباره گوش کرد

به اندازه کوتاهی نوشت

دیگر دخلی به من ندارد در رو !!

که لنگرودِ شاعرها خیلی لنگ می زند در رود

بدرود !

چاف نت

 

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد